من دشت باران خورده ام روزی شکوفا میشوم
بر دست سبز شاخه ها آیینه سیما میشوم
هر وقت میگیرد دلم با شعر صحبت میکنم
آید به دیدارم غزل وقتی که تنها میشوم
تا بال پروازی دهم افسردگان خاک را
بر گوش هوش لاله ها یک دشت نجوا میشوم
با دشنه های خامشی تصویر شیون میکشم
مانند زخمم بر لب فریاد ها وا میشوم
تا در عزای باغها مرثیه ای را بشنوی
همچون نسیم رهگذر در کوچه پیدا میشوم
شب زخمی خمیازه است ای برگها کو شبنمی
آن جنگلم کز صحبت خورشید بر پا میشوم
نیوشا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا




