زنده به گور
اتاق درهم و برهم است. من تنها هستم. هزار و یک جور فکر های شگفت انگیز در مغزم میچرخد میگردد. همه آنها را میبینم. اما برای نوشتن کوچکترین احساس یا کوچکترین خیال گذرنده ای باید سراسر زندگانی خودم را شرح بدهم . آن ممکن نیست. این اندیشه ها.....این احساسات نتیجه یک دوره زندگانی من است. نتیجه افکار موروثی آنچه دیده و شنیده خوانده حس کرده ام یا سنجیده ام. همه ی آنها وجود موهوم و مزخرف مرا ساخته اند.
یادداشت های خاطره ام را برهم میزنم. اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد. پشت سرم درد میگیرد.تیر میکشد.شقیقه هایم داغ شده.به خودم میپیچم.فکر میکنم. خسته شده ام.خوب بود میتوانستم کاسه سر خودم را باز کنم و همه این توده نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در آورده و بندازم دور. بندازم جلوی سگ.
هیچکس نمیتواند پی ببرد.هیچکس باور نخواهد کرد.به کسی که دستش از همه جا کوتاه است میگویند: برو سرت را بگذار بمیر.اما وقتی که مرگ هم آدم را نمیخواهد. وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم میکند.مرگی که نمی آید و نمیخواهد بیاید.
همه از مرگ میترسند من از زندگانی سمج خودم!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا




