آری!
اما ستاره عاشق تر است
شقایق هر بهار میشکفد ستاره هر شب!
هر کس ستاره ای دارد
و تو ستاره ی قلب منی
و تو هر شب میشکفی...![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
میخواهم سفر کنم
به سوی تو به شهر تو
بروم از شهر خویش
دریایی نیست
تو دریای من شو!
پرواز میکنم............
تنها میروم
که تنهایی
تنها نماند
از سرزمین چشم ها میگریزم که حصار فاصله ها را بشکنم...
بر دو رنگی خط بطلان بکشم
دوست بدارم
اما
عاشق نباشم...
در پشت میله ها مانده ام زندانم چیست؟
خواب است یا واقعییت؟
سرزمین آرزوها کجاست؟
میدانم مسیری نیست...
تو راه من شو!
شاید برسم!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
خیال تو
عاشقان شاعر را شاعران عاشق را
به سرود وا میدارد
و به زمزمه
عاشقانه ترین سرود ها را
میسرایند....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
زیبا ترین!
دیشب درونم جذرومد بود ذهنم اسیر خاطرات خوب و بد بود
من
نرم تر از آب به دنبال تو بودم
افسوس.........
سنگی بین ما انگار سد بود
از تو پرم اما نمیدانم کجایی ای کاش این دل جای خوبت را بلد بود
یک سیب چیدم از درخت آرزوها دستان تو آری آن روز بی سبد بود
احساس من آنروز هنگام وداعت
زیباترین احساس تا روز ابد بود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
برای آنکه ببینم تو را دعا کردم درون خلوت شب خداخدا کردم
میان کوچه های تلخ انتظار ای خوب هزار مرتبه نام تورا صدا کردم
شکست آیینه ی قلب من هزاران بار به سنگ جور تو آن را چو آشنا کردم
نبودی ببینی چو شمع شب همه شب چقدر در دل خود گریه بی صدا کردم
به مویه های غریبانه در دل شبها گره ز بغض دلم دانه دانه وا کردم
ببین چه ساده دلم را..دل غریبم را به چشم های قشنگ تو مبتلا کردم
برای آنکه بفهمی تو حجم دردم را به چند بیت غزل عزیز دل اکتفا کردم
دوستان نظر یادتون نره..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
و هزار ستاره ی آتشین
پیکر شهید مرا
تا گورستان شفق تشییع میکنند
ماه
همه ی سینه ی خود را
بر مزار من میبارد
بر شعر من
هر بامداد فجر
بر من میدمد تا برویم
و خورشید نوشکفته را بر قنوت دستهایم بوسه کنم
شاید با یاد تو آرام گیرد..............
قلبم را میشنوی؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
ابر با آن پوستین سرد و نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران سرودش باد
جامه اش شولای عریانیست
ور جز اینش جامه ای یابد
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها...
پائیز!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا




