بودهای بی سایه،شقایق های آبی
نبض موزون بهشت،سکون تحرک،صداقت ستاره
مسلولی شبها
تهیگاه قلبهای سرشار
سرشار ظلمت!
اشک های به جا مانده از چشمان بینای دیروز
گریه های بی صدای امروز
سایه های مصلوب روزنهای دروغین!
همه جا،هیچ جا
فریاد پر سکوت
سکوت پر فریاد
واو نشسته بود
و او می دید
و او می خندید به آبی شقایق ها
و او می گریست به سکون تحرک ها
و در میان خنده و گریه بود
که در بیراهه های ظلالت فنا شد!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد: خنده را از لب ها میبرد. تیرگی و افسردگی آورده و هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم میگذارند.
زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از بزرگ ترین ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود میمیرند. سنگ ها گیاه ها جانوران هرکدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار شده در گوشه ی فراموشی مشتی گرد و غبار می گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در بی پایان دنبال می کند. طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر میگیرد: خورشید پرتو افشانی می نماید. نسیم می وزد. گل ها هوا را خوشبو می گردانند. پرندگان نغمه سرایی میکنند همه جنبندگان به جوش و خروش می آیند. آسمان لبخند می زند. زمین می پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو میکند...
مرگ همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر می شناسد نه گدا. نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را پهلوی یک دیگر می خواباند. تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست می کشند بی گناه شکنجه نمی شود نه ستمگر است نه ستم دیده. بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده اند. چه خواب آرام و گوارایی که روی بامداد را نمی بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند. بهترین پناهی است برای درد ها و غم ها رنج ها و بیداد گری های زندگانی. آتش شرربار هوی و هوس خاموش می شود. همه این جنگ و جدال ها کشتار ها درندگی ها کشمکش ها و خود ستائی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می گیرد.
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند. فریاد های نا امیدی به آسمان بلند میشد به طبیعت نفرین می فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود. هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده. سرچشمه مهربانی خشک شده. سردی تاریکی و زشتی گریبان گیر می گردد اوست که چاره می بخشد. اوست که اندام خمیده سیمای پر چین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می نهد.
ای مرگ!
تو از غم و اندوه زندگانی کاسته بار سنگین آن را از دوش بر میداری. سیه روز تیره بخت سر گردان را سر و سامان می دهی. تو نوشداروی ماتم زدگی و نا امیدی می باشی. دیده سرشکبار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربان هستی که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و می خواباند. تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند.
تو هستی که به دون پروری فرو مایگی خودپسندی چشم تنگی و آز آدمیان خندیده پرده به روی کارهای ناشایست او می گسترانی. کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟
انسان چهره تو را ترسناک کرده و از تو گریزان است. فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکت می پندارند. تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می کشند. تو فرستاده سوگواری نیستی. تو درمان دل های پژمرده می باشی. تو دریچه امید را به سوی نا امیدان باز می کنی. تو از کاروان خسته و درمانده زندگان مهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می رهانی. تو سزاوار ستایش هستی. تو زندگانی جاویدان داری....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
اتاق درهم و برهم است. من تنها هستم. هزار و یک جور فکر های شگفت انگیز در مغزم میچرخد میگردد. همه آنها را میبینم. اما برای نوشتن کوچکترین احساس یا کوچکترین خیال گذرنده ای باید سراسر زندگانی خودم را شرح بدهم . آن ممکن نیست. این اندیشه ها.....این احساسات نتیجه یک دوره زندگانی من است. نتیجه افکار موروثی آنچه دیده و شنیده خوانده حس کرده ام یا سنجیده ام. همه ی آنها وجود موهوم و مزخرف مرا ساخته اند.
یادداشت های خاطره ام را برهم میزنم. اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد. پشت سرم درد میگیرد.تیر میکشد.شقیقه هایم داغ شده.به خودم میپیچم.فکر میکنم. خسته شده ام.خوب بود میتوانستم کاسه سر خودم را باز کنم و همه این توده نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در آورده و بندازم دور. بندازم جلوی سگ.
هیچکس نمیتواند پی ببرد.هیچکس باور نخواهد کرد.به کسی که دستش از همه جا کوتاه است میگویند: برو سرت را بگذار بمیر.اما وقتی که مرگ هم آدم را نمیخواهد. وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم میکند.مرگی که نمی آید و نمیخواهد بیاید.
همه از مرگ میترسند من از زندگانی سمج خودم!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
من دشت باران خورده ام روزی شکوفا میشوم
بر دست سبز شاخه ها آیینه سیما میشوم
هر وقت میگیرد دلم با شعر صحبت میکنم
آید به دیدارم غزل وقتی که تنها میشوم
تا بال پروازی دهم افسردگان خاک را
بر گوش هوش لاله ها یک دشت نجوا میشوم
با دشنه های خامشی تصویر شیون میکشم
مانند زخمم بر لب فریاد ها وا میشوم
تا در عزای باغها مرثیه ای را بشنوی
همچون نسیم رهگذر در کوچه پیدا میشوم
شب زخمی خمیازه است ای برگها کو شبنمی
آن جنگلم کز صحبت خورشید بر پا میشوم
نیوشا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را!
او که نگاهش از قاب شکسته ی کنج دیوار شراره های آفتاب را در دلم می فروزد. تا زمانی که آخرین ستاره ی رویاهایم بر تصویر آسمانی ات بوسه زنند دوستت دارم.
سیه چشمی به کار عشق افتاد به من درس محبت یاد میداد
مرا از یاد برد آخر ولی من به جز او عالمی را بردم از یاد
**************
با آنکه دلم از غم هجرت خون است
شادی به غم تو ام ز غم افزون است
اندیشه کنم هر شب و گویم یارب
هجرانش چنین است وصالش چون است
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
عید فطر رو به همتون تبریک میگم
ایشالا روزه نمازاتون مقبول درگاه حق قرار گرفته باشه![]()
![]()
در لحظات عاشقانه تون با خدا مارو از یاد نبرید![]()
![]()
التماس دعا![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
پندار بد آن عشق و یقین جمله گمان بود
آن ناز تکلف بد و آن مهر فسون بود
وان عشق مجازی بد و آن سود زیان بود
بر روی رقم شد شرری کزدل و جان تافت
وز دیده برون آمد دردی که نهان بود
توحید من آن زلف بشولیده ی او بود
ایمان من آن روی چو خورشید جهان بود
بنمود رخ و روم به یکباره بشورید
آیین بت و بتگری از دیدن آن بود
پس زلف برافشاند و جهان کفر پراکند
الحق ز چنان زلف مسلمان نتوان بود
کویی که در او پای عزیزان همه سر بود
راهی که در او وصل نکویان همه جان بود
چون کعبه ی آمال پدید آمد از دور
گفتند رسیدیم سر راه بر آن بود
بیرون ز خیالی نبد آنجا که نظر بود
افزون ز حدیثی نبد آنجا که گمان بود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
چه کسی گفته که درد من و تو مشترک است؟
مشترک واژه ی ژرفی ست تمامش کلک است
شادی آمیخته با درد درونم ...آری
چشم من خسته تر از آمدن قاصدک است
هیچ کس راه ندارد به حریم دل من
قلب من معنی پرپر شدن قاصدک است
شب پر از گریه ام و روز پر از قهقهه ام
وسعت قلب من از ذهن زمین تا فلک است
رو به آفتاب غروب است....ساقی
سالیانی ست که من تکیه کلامم کمک است
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
در این روزها تنها باد سرد و آزار دهنده ای به سراغم می آید و با وزش تندش خاطراتی را که بر زمین با برگ های خشک و درختان پاییزی حک کرده بودم را با خود می برد.اما درون و انتهای قلبم نامی حک شد که هیچ طوفانی و هیچ قدرتی نمی تواند آن را با خود کوله بار کند.
این روزها
فقط چهره ی زیبای اوست که روبه رویم ظاهر میشود.و آن تبسم دلنشین اوست که دل غمگینم را آرامش میبخشد.زیرا اوست مرحمی برای روح زخم خورده ی من و من هر ثانیه میخوانمش که
بیا!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا
آفتابی
صدای آب می آید مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
لباس لحظه ها پاک است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف نخ های تماشا چکه های وقت
طراوت روی آجر هاست روی استخوان روز
چه می خواهیم؟
بخار فصل گرد واژه های ماست
دهان گلخانه ی فکر است.
سفر هایی تو را در کوچه هاشان خواب می بینند
تو را در قریه هایی دور مرغانی به هم تبریک می گویند.
چرا مردم نمیدانند
که لادن اتفاقی نیست
نمیدانند در چشمان دم جمبانک امروز
برق آب های شط دیروز است؟
چرا مردم نمی دانند که در گل های ناممکن هوا
سرد است...
روحش شاد و یادش جاودان!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط نیوشا




